تبليغاتX
میوه ممنوعه

میوه ممنوعه

تو دلم یه دنیا حرفه

 

چه لذتی داره وقتی در اوج خوشحالی دستاتو میاری بالا ودعا میکنی

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت12:52توسط فاطمه | |

قشنگه زندگی وقتی هدفی داری وبخاطرش تلاش میکنی

قشنگه زندگی وقتی نتیجه تلاشتو بعد از مدتها سختی میبینی

قشنگه زندگی وقتی به موفقیتت به عنوان آرامش قبل از طوفان نگاه میکنی ومیدونی که تازه اول راهه

*******************************************************************

قشنگه زندگی  وقتی  یه درد عزیز داری

قشنگه زندگی وقتی یکیو  یه جور دیگه دوست داری

قشنگه زندگی وقتی که حس  میکنی خدا هر لحظه با یه لبخند قشنگ بهت زل زده و داره لذت میبره

قشنگه زندگی وقتی که تصمیمای تازه میگیری و یه یا علی میگی.........

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت13:5توسط فاطمه | |

 خار در چشم و استخوان در گلو داشت......

سالها گذشت.........

در یک سو  گرگ هایی  که لباس خلیفة اللهی با مدل تقوا به تن کردند

ودر سوی دیگر  گوسفندانی که لباس دانایی پوشیده

وبر سر چنگال گرگ باهم نزاع میکنند

ستیز با کدامیک ؟آن سو یا این سو ؟ ظالم  یا جاهل؟

گرگ و میش که هر دو دست در یک کاسه دارند

.............

کسی گفت:((نفرینشان کن))!

واو گفت :خدا مرا از میان شما ببرد

 نفسی قدسی داشت.نفرینش گرفت

سالها میگذرد.......

وهنوزهم ما،  جماعت نفرین شده .....بی اوییم

گواه این مدعا ،گرگان مصلح و متقی

وگوسفندان سر به راه وآرام  وحلقه به گوش

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت8:16توسط فاطمه | |

 

 

كودك كار :كودك پير...

كودكي كه زاده ميشه براي رنج كشيدن ،ترد شدن ،حسرت كشيدن ،زحمت كشيدن و تلاش كردن

تلاشي كه  هيچ چيز  جز خستگي ودرماندگي وناسزا شنيدن وگاه ترحمات چندش آور   نداره

پوله كه صرف زندگي ميشه  اما توي بچه هاي خيابون  اين زندگيشونه  كه صرف پول سياهي ميشه  كه

نميتونه آرزو كه هيچ نياز هاي عاديشونو  رفع كنه

هميشه نازبچه هارو ميكشن ،نوازششون ميكنن،با كلي اصرار بهشون غذا ميدن ،كلي بهشون بها

ميدن ،لباساي  صورتي وليمويي  با انتخاب خودشون براشون ميخرن.......

كودك كار به خاطر ۲۰۰تومن التماس ميكنه،جاي نوازش هلش ميدن،هميشه جلوي رستورانا وفست

فودا  وايميسه اما گشنه ...آه...كسي نميبيندشون،لباساي سياه وكثيف وپاره پاره تنشه.....

 

امروز رفته بودم پاتوق هميشگي ،پاي كوه،با يكي از دوستام  رفتيم آيس پك بخوريم

همينكه رفتيم تو مغازه چشمم خورد به يه پسر بچه ۶-۷ساله

 كه خيلي برام آشنا بود،چند باري ازش فال خريده بودم 

با  يه جسه ي ريز، قد ی حدود۶۰cmدستای کوچیک وسیاه،لباس پاره و کثیف با یه طرز نگاه خاص

اما صورتی مردونه هرچی گشتم  توی اون چهره اثری از بچه گی پیدا نکردم

مثل مردای سختی کشیده ،مرد مرد

نشسته بود اونجابا فالاي تو دستش تا رفتيم تو سريع پريد جلومونو گفت :((خاله يه فال بخرين))........

تو همین حین یه خانمه با دوتا بچه  وارد شدن  ،یکی از بچه ها پسر بچه ای تو سن وسال همون پسر

فال فروشه بود با یه جست وخیز کودکانه پرید رفت  پشت پیشخون وگفت سلام عمو .....

آخ ......خدایا........انصافه........؟

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت23:9توسط فاطمه | |

 

 

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت7:45توسط فاطمه | |

اگر تنها ترین تنهایان شوم،

باز خدا هست.او جانشین همه ی نداشتن هاست،

                                                    نفرین ها وآفرین ها  همه بی ثمر است.

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوندواز آسمان هول وکینه بر سرم ببارد،

                        تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی

ای مهربان ابدی!تو میتوانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.

 

دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت14:39توسط فاطمه | |

اگه بخوای یه نگاه اردکی داشته باشی  میگی دختر بودن بد که نیست هیچی کلی هم کیف میده

خوبیش اینه که هیچوقت  بیشتر ازچند لحظه منتظر ماشین کنار خیابون نمیمونی تو سرماو یخبندون

بارون وبرف،گرما،اخر شب ،اول صبح وصلات ظهر همیشه یکی هست که سوارت کنه،

اگه یه باری داشته باشی که بیشتر از ۲کیلو باشه از دستت میگیرن

هروقت دلت گرفته باشه  با یه تماس همیشه کسی هست

 که بیادو با ماشینش تورو ببره بگردونه  یه کم دلت باز شه

 اگه بخوای کاری انجام بدی وتو خونه اجازه ندن  یه کم خودتو لوس کنی و دو وعده غذا نخوری حله!

سر کار اگه اشتباهی مرتکب بشی  ومدیرتون دعوات کنه  سرتو بندازی پایین و یه قیافه مظلومانه

وناراحت به خودت بگیری صداشو اروم میکنه و سعی میکنه جوری حرف بزنه ناراحت نشی تازه اگه

 یه کم تو قیافه گرفتن  زیاده روی کنی ازت معذرتم میخواد در حالی که اگه همکار اقا این

اشتباهی که تو کردیو انجام میداد تاهفت جدشومیاورد جلو چششوکلی جریمه ش میکرد

تو دانشگاه وقتی میخوای کنفرانس بدی تا یکی از این  گلپسرا بخواد مسخره ت کنه

استاد مربوطه شاخشو میشکونه

وهزار تا اگه ی دیگه که حوصلشو ندارم تایپ کنم

 

 

حالا اگه با یه دید دیگه ای به مسله نگاه کنی اینطوریه:

باید با کلی سلام وصلوات وایة الکرسیو شونصدبار فوت کردن دور خودت ورد شدن از زیر قرانو اینا

 قبل از بیرون اومدن از خونه انجام بدی که یه وخ زبونم لال اتفاقی برات نیفته

اخه آبروی ‌‌‌دخترآبروی کل ایلوطایفه ست

طبق سفارشهای اکید مامانت باید کلی صبر کنی تا اتوبوس هلک و کلک از راه برسه وتو هم مثل

شونصدوهفده نفری که توی اتوبوس جلوس فرمودن یا ایستادن بچپی و مثل مارمولکی که به دیوار 

چسبیده با صورت وچارچنگولی به شیشه بچسبی

چون اگر سوار سواری بشیزبونم لال ممکنه یه وخ ادم ناجور بخوره به پستت اگه جلو نشسته 

باشی که خیلی خطر ناکه

اگه عقب اتو میل نشسته باشی طرف شروع میکنه آسمون ریسمون بافتن وآمار گرفتنو.....

اگرم تو تاکسی بشینی  که اوضاع خیلی بدتره 

وقتی کنار یه مرد ۴۰کیلویی بشینی با کمال تعجب میبینی اندازه یه آدم ۹۰کیلویی جا گرفته!!!!!!

هی تلاش میکنی کیفتو یه جوری جا کنی بین خودتو خودش که زهی تلاش باطل

مجبور میشی وسط راه پیاده بشی وکرایه تو حساب کنی و دو تام لیچار بار این مرد مومن بکنی

وقتی میخوای بری  دنبال کار  پشت تلفن بهت میگن شما بیا سر میدون تجریش ما خودمون

میایم دنبالتیا اینکه  قبل از اینکه از سوادو مهارت وسابقه کارت بپرسن میگن

خانم جسارتا باید خدمتتون عرض کنم که ما به کسی احتیاج داریم که خوش چهره

 باشه وآرایش ولباس مناسبی داشته باشه حالا ببینین اگه شرایطتون اینجوریه تشریف

بیارین برای مصاحبه!!!!!

بگذریم این قصه مثنوی هفتاد من کاغذه

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت21:53توسط فاطمه | |

داشتم فکر میکردم

خدارو شکر که من خیلی چیزا رو کم دارم

چون خیلیا حتی همون کمشم ندارن

خدارو شکر که امروز که رفته بودم مانتو بخرم قیمتش خیلی برام مهم بود

چون خیلیا چند ساله که مانتو نخریدن

خدا رو شکر که وقتی با دوستم میریم رستوران  یا بستنی بخوریم

 رستورانا وکافی شاپای بالاشهرو انتخاب نمیکنیم

چون خیلیا بلد نیستن حتی غذا سفارش بدن

خدارو شکر که وقتی میریم مسافرت اگه کنار دریا باشه

یه ویلای ساده که  یه اتاق داره ،اگه شهرای دیگه  باشه

 یه هتل یه ستاره وارزون که حموم داشته باشه و تمیز باشه  مگیریم و غذای ساده میخوریم

چون خیلیا غیر از چند تا اردویی که با مدرسه رفتن  هیچ جارو ندیدن ،

 تازه دریا رم فقط از تلوزیون دیدن

خدارو شکر که اگه تو یه روز یه وعده غذای مفصل با کلی مخلفات بخوریم

 برای وعده ی بعدش  یه چیز حاضری میخوریم

چون خیلیا هشت روز هفته املت و سیب زمینی سرخ کرده واشکنه میخورن

خلاصه دم خدا خیلی گرم .......... 

 

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت20:59توسط فاطمه | |

خدایا!

آبروی مرا به توانگری نگهدار

وشخصیت مرا با تنگدستی از بین مبر  تا مبادا

از روزی خواهان تو روزی بخواهم

 واز آفریده های بد کردار طلب مهربانی کنم

ودر حالتی قرار گیرم که به تعریف وتمجید کسی  که به من چیزی داده

بپردازم

 

              

واز کسی که مرا از امکاناتی منع کرده بد گویی کنم ....

                             امین یا رب العالمین

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت20:22توسط فاطمه | |

 

 

اين چند روزه  تازه فهميدم چقد  ماماني وبچه ننه م خيلي از باورايي كه از خودم تو

ذهنم داشتم همه پودر شد رفت هوا

امروز دقيقا ۹روزه كه مامان اينا رفتن صفا سيتي ،عشق و صفا

منم به خاطر كارم نتونستم برم

درسته كه دلم تنگ شد ،

مجبور بودم عرق كار خشك نشده بيام خونه

وغذا درست كنم تا داداش كوچيكه روزاي دم كنكورش  گوشنه(گشنه)

نمونه ،

درسته كه پريروز حالم بد شد  رفتم تو اتاقم درو قفل كردم و تا غروب  گريه كردم

اما يه چيزي خوب دستگيرم شد

كه تا حالا هر تصوري كه راجع به سفت وسخت بودن خودم داشتم غلط بوده

من عجيب وابسته خانواده م شدم

مني كه هميشه آرزو داشتم براي مدت كوتاهي هم كه شده مستقل وتنها زندگي كنم

حالا فهميدم كه هنوز تواناييشو ندارم

تازه اينم فهميدم كه وقتي ميگن رفيق بي كلك مادر واقعا راست ميگن

پريروز وقتي رفتم دكتر وبرام آزمايش نوشت و يه نسخه ي طويل   پيچيد حس كردم

الآن فقط وفقط دلم ميخواد مامانم بغلم كنه

 حتي دلم نميخواست صداشو بشنوم فقط فقط  آغششو ميخواستم

كه محبتش بي كلكه

نوازشش بي چشمداشته

بوسه هاش از سر عشقه

از اونروز تا حالا تنم داغه داغه  مثل يه گوله اتيش  هر كاريم كردم افاقه نكرد  فقط 

دستاي نازنين مامانمه كه ميتونه منو خاموش كنه

دلمم نمياد كه بگم زود برگردن  طفلي بابا مسافرت براش مثه  اكسير ميمونه كلي

حالشو خوب ميكنه اعصابشو اروم ميكنه ، نسخه ايه كه دكترا براش پيچيدن ....

بگذريم خلاصه كه  اينروزا   كلي فكر كردم

به همه چي

به خودم

شيطونيام

آينده وبرنامه هام

به ادماي دور وبرم

آخرشم رسيدم به يه بن بست

تنهايي ...........

سه طرفم ديواره وپشت سرم يه پل داغون

تنها راه گريزمم  آسمونه

ميخوام پروازو ياد بگيرم  با دوتا بالي كه از وقتي خودمو شناختم بسته بودن

اينقد كه حالا بي حس وكرخت شدن ..........

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت18:56توسط فاطمه | |