تبليغاتX
میوه ممنوعه



میوه ممنوعه

گاهنوشته های بیگاه

حرفی برای گفتن نیست!

اینجا هواخوب و افتابیست!

روزگارم بر وفق مراد میچرخد!

شبهایم  همه زیبا ورویاییست!

مادرم همیشه میگوید خدا پشت وپناهت!

راست گفتندکه دعای مادر ، کاریست!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 20:37 توسط سیب سبز| |

 

هی با خودم فکرمیکنم که چگونه است که مااین سر دنیا عرق میریزیم و وضعمان این است

 وآنها درآن سر دنیا عرق میخورندو وضعشان آن است !.....نمیدانم مشکل درنوع عرق است

 یا درنوع ریختن وخوردن؟

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 15:10 توسط سیب سبز| |

چند وقتیه مرتبا کامنتای نامربوط دریافت میکنم که البته بدون ادرس هستن وفکر میکنم همه شون گرچه با عناوین مختلفه اماکار یکی دونفر خاص بیشتر نیست ،به همین خاطر مجبور شدم ازاین سیستم فریز کردن نظرات استفاده کنم

داریم عادت میکنیم ،که همدیگه رو اذیت کنیم....داریم عادت میکنیم ،مجال نفس کشیدنو ازهم بگیریم...

داریم عادت میکنیم ،شرافتمونو فراموش کنیم .............

 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 9:24 توسط سیب سبز| |

خدایا:

میدانم که صدایم استعداد به تو رسیدن را ندارد

اما تو گوشَت شنواتر از این حرفهاست

اگر گریه امانم دهد برایت میگویم که وسعت دلتنگیم چه اندازه است، با این که تمام روز ها  من بیخیالی

را طی میکنم اما هرشب غمی به تلخی زهر شوکران  به کامِ خویش میکشم،سینه ام سنگ میشود و

نفسم یخ میزند،بغضی گلویم راتنگ  میفشارد ،من حتی حرفهایم را با خودم هم نمیتوانم بگویم و

هرشب اینگونه درخود میشِکنم

خدایا:

نوازشَت را میخواهم،غُصه ام را تو بخور همانطور که به حرفهای من گوش میکنی ومن برای تو و

تنها درکنار تو گریه میکنم برایم اشک بریز

خدای من:

وای خدای من!نمیخواهم فریاد بزنم اِلتماست کنم ویاحتی خواهشَت کنم ،تو خدای منی اگر مرا اینگونه

میخواهی حرفی نیست .............

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 9:27 توسط سیب سبز| |

 

کور سویی ز چراغی رنجور

                                       قصه پرداز شب ظلمانیست

نفسم میگیرد،

                                      که هوا هم اینجا زندانیست

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 9:24 توسط سیب سبز| |

دکتر علی شریعتی ادمها را در جامعه  به چهار دسته عمده تقسیم میکند:

  • آنانیکه وقتی هستند،هستند،وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها حضورشان مبتنی بر فیزیک است ،تنهابالمس ابعادجسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند  بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند (افراد کم اثر)

  • آنانی که وقتی هستند نیستند ،وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان،خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی وا گذاشته اند

بیشخصیتند وبی اعتبار،هرگز به چشم نمیایند.مرده وزنده شان یکیست(افراد خنثی)   

  • آنانی که وقتی هستند،هستند،وقتی نیستند هم هستند

ادمهایی معتبروبا شخصیت ،کسانی که در بودنشان سر شار از حضورند ودر نبودشان  هم تاثیرشان رامیگذارند،کسانی که همواره به خاطرها میمانند،دوستشان داریم وبرایشان ارزش واحترام قائلیم(افراد اثر بخش)

  • آنانی که وقتی هستند نیستند،وقتی که نیستند هستند

شگفت انگیز ترین ادمها در زمان بودنشان ،چنانقدرتمندند و با شکوهند که مانمیتوانیم حضورشانرا دریابیم اما وقتی که از پیش ما میروند ،نرم نرم ،آهسته آهسته درک میکنیم،بازمیشناسیم ومیفهمیم که آنان چه بودند (افراد اینده نگر )

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:13 توسط سیب سبز| |

  • یه ماهی میشه که به قم تبعید شدم!و خدا میدونه که تاکی بایدتو این تبعید به سر ببرم؟

از همون روزهای اول که اومدم اینجا چیزای عجیب وغریب فراوون دیدم و ناخوداگاه تو ذهنم دست به یه مقایسه زدم :دوهفته قبل ازاینکه بیام قم

 یه سفرکوتاه دو روزه به شمال کشور داشم به همینخاطر اون لاقیدی

و آزادی هایی که اونجا محسوسه رو با محدودیت شدیداینجا مقایسه میکنم ، یادم میادکه من با یه پوشش راحت ساعت۱۲شب توی یه پلاژساحلی قدم میزدم و تا صبح بدون اینکه ذره ای احساس ناامنی و خطر از جانب اطرافم  داشته باشم  آزادانه کنار ساحل مشغول  بودم  اما حالا کیپ و زیپ  با چادر وچاقچوروسنگین ورنگین جرئت نمیکنم  توی یه شهر مذهبی دقیقه ای راه برم !

توی دانشگاه قبلیم  خیلی راحت کار دانشجویی میکردیم و اردوهای مختلط میرفتیم وتنها چیری که برامون مهم نبود  پسرا بودن ،اما حالا توی پردیس قم  این توفیق اجباری نصیبم شده که یکماه نگذشته  کل پسرای دانشکده که هیچ دانشگاهو با بیوگرافیشون بشناسم  (این اتفاق فرخنده از دولت هم اتاقیامه،نسیم میگه بین چی شده پسرایی که توشهر خودمون تف توروشون نمینداختیم    حالا شدن واسه ماآآآآقااااا....مریمم میگه خب لنگه کفش در بیابان نعمته!)

چندروز پیش رفته بودیم نونوایی  یه خانمه که از صورت ماهش جز بینی خوشتراشش معلوم نبود 

 تافهمیدمادانشجوییم وتبعیدی،شروع کرد به سردادن سخن اندر فیوضات وکمالات خانمهای قمی:که بله ما خانمای قمی اصیل !با بقیه فرق داریم  اصلااز خونه بیرون نمیایم مثل این زنای دیگه نیستیم که صبح تا شوم بریم  روضه و مجالس!!!!میشینیم خونه وفقط گه گاهی چون شوهرامون وقت نمیکنن میایم نون میگیریم

 

استادی میگفت ارتجاع همیشه زمینه روبرای ظهور لیبرالیسم  مهیامیکنه ،ومن دانشجوی یکی از دانشگاههای  یه شهر مذهبی و مرتجع لایه های پنهان این  لاقیدی و لیبرالیسمو دارم به خوبی حس میکنم،دلیل این مدعاحرفاییه که نگفتم  (که شرم وحیا باعث شد که خیلی  از چیزا رو نگم  )

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 16:52 توسط سیب سبز| |

 

چه لذتی داره وقتی در اوج خوشحالی دستاتو میاری بالا ودعا میکنی

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:52 توسط سیب سبز| |

قشنگه زندگی وقتی هدفی داری وبخاطرش تلاش میکنی

قشنگه زندگی وقتی نتیجه تلاشتو بعد از مدتها سختی میبینی

قشنگه زندگی وقتی به موفقیتت به عنوان آرامش قبل از طوفان نگاه میکنی ومیدونی که تازه اول راهه

*******************************************************************

قشنگه زندگی  وقتی  یه درد عزیز داری

قشنگه زندگی وقتی یکیو  یه جور دیگه دوست داری

قشنگه زندگی وقتی که حس  میکنی خدا هر لحظه با یه لبخند قشنگ بهت زل زده و داره لذت میبره

قشنگه زندگی وقتی که تصمیمای تازه میگیری و یه یا علی میگی.........

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:5 توسط سیب سبز| |

 خار در چشم و استخوان در گلو داشت......

سالها گذشت.........

در یک سو  گرگ هایی  که لباس خلیفة اللهی با مدل تقوا به تن کردند

ودر سوی دیگر  گوسفندانی که لباس دانایی پوشیده

وبر سر چنگال گرگ باهم نزاع میکنند

ستیز با کدامیک ؟آن سو یا این سو ؟ ظالم  یا جاهل؟

گرگ و میش که هر دو دست در یک کاسه دارند

.............

کسی گفت:((نفرینشان کن))!

واو گفت :خدا مرا از میان شما ببرد

 نفسی قدسی داشت.نفرینش گرفت

سالها میگذرد.......

وهنوزهم ما،  جماعت نفرین شده .....بی اوییم

گواه این مدعا ،گرگان مصلح و متقی

وگوسفندان سر به راه وآرام  وحلقه به گوش

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 8:16 توسط سیب سبز| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


جديدترين كدهای جاوا